خرید بک لینک

بعد از یک ماه آمدهام خانه. هی پشت سر هم خاطره تعریف میکنم و ادا اطوار درمیآورم. مامان میخندد. بلند بلند و غشغش؛ آنقدر که از گوشهی چشمهایش اشک راه میافتد. بعد همانطور که از خنده مثل آلبالو سرخ شده، میگوید: «خدا نکشتت. یه ماه بود از این خونه صدای خنده نمیاومد.» درخت آلبالو روی لبهایم میخشکد. بغضم میگیرد. سعی میکنم گریهام را قایم کنم. لابهلای اشکها میخندم. بلند بلند و غش غش. مثل مامان. حالا معلوم نیست کداممان شوق داریم و کداممان بغض...

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

در خانهمان گلدانهای زیادی داریم که همه را به جز یکی برایمان هدیه آوردهاند. از آنجایی که در زمینهی پرورش گل و گیاه تازهکاریم و اسم و فامیل خیلی از گلها را نمیشناسیم، هر کدام را به اسم هدیه آورن

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

تجربه نشان داده در هر باشگاه ورزشی زنانهای، در هر کجای دنیا، همیشه زن چاقی هست که نه برای تناسب اندام به باشگاه میآید، نه برای سلامتی. این مدل آدمها فقط میآیند تا صبح به صبح لبخند خوشمزهشان را به دیگران ببخشند و به بقیهی زنها یادآوری کنند که چقدر زیبا شدهاند و چقدر رنگ موی جدیدشان قشنگ است و چقدر خوب وزن کم کردهاند و چقدر خواستنیاند و... به جرئت میشود گفت که این زنهای چاق خوشروی مهربان از همهی خانمهای حاضر در باشگاه زیباتر و از همهی آنها سالمترند!

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

داشت تعریف میکرد: «فلانی که مُرد به بچهها نگفتیم. با خودمان فکر کردیم بلند میشوند از آن سر دنیا میآیند و برنامههایشان به هم میریزد. گفتیم بالأخره یک روز خودشان میآیند و میفهمند. آمدند و چه بسا

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

حال میکنم از دیدنش وقتی با بچهها سر و کله میزند و برایشان پانتومیم اجرا میکند و توی تمام بازیهای فکری و شانسیشان شریک میشود و فسقلیترین کوچولوی فامیل که قدش به زور تا زانوی او میرسد، با ذوق صدایش میکند و میگوید: «دووووووستممممم، بریم بازی؟»

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

هربار در خاطرههایش اسم یکی از دوستانش را میبرد و میگوید: «خدابیامرز فلانی...» بعد تو با خودت فکر میکنی چه حس عجیبی است! آدم در چنین موقعیتی نمیداند خوشحال باشد از اینکه تا این سن رسیده یا ناراحت باشد از اینکه باید سر اسم عزیزترین دوستانش یک «خدابیامرز» بچسباند!

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

ازدواج یعنی حواست به بو گرفتن سطلزبالههای خانه باشد؛ حتی اگر در تمام بیست و خردهای سال مجردی، هیچوقت نفهمیدی سطلها کِی پر و کِی خالی میشوند.

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

میگویم: «بریم دستکش نخی بخریم؟ حوصله ندارم لاکهام رو پاک کنم.» میرویم. یک پنج تومانی به فروشنده میدهیم و دستکش را میگیریم. دم در مغازه وقتی دارم پلاستیکش را باز میکنم، میگوید: «افتاد. یه لنگها

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

گفت: کادو بهش کتاب بدیم.

گفتم: آخه کتاب مناسب سن اون نداریم.

گفت: یکی از همین کتابها رو بده بهش خب.

گفتم: کتاب مثل لباسه. باید دقیقاً اندازهی بچه باشه، وگرنه یا براش تنگ میشه یا گشاد.

گفت: چه جملهی قشنگی!

و لباس پوشید که برویم کتابی به سایز یک بچهی سه سال و نیمه بخریم.

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:50

صفحه بندی